محمود پورعالی
خاطرات سلحشوران دفاع مقدس بارها خوانده، نوشته و شنیده شده است. خاطراتی از رشادتهای مردان بزرگ، آشنا و گمنام که شرح جوانمردیشان آنان را از سایرین ممتاز میکند.
یاد آنان همیشه ماندنی و الهامبخش جوانان این سرزمین است. شاید گذر زمان غبار فراموشی بر بسیاری از رویدادهای تاریخی بنشاند، اما داستانهایی که آنان از ایثار، جوانمردی و از خود گذشتگی باقی گذاشتند، فراموشناشدنی است.
محمود پورعالی یکی از رزمندگان دفاع مقدس در هوانیروز خاطره ای از شهید سرلشکر خلبان حسین خلعتبری و دو خاطره از حضور خود در کردستان و همراهی با جوانمردان دفاع مقدس نقل میکند که اشاره به ازخودگذشتگی رزمندگان دارد.
اقدام عجیب خلبان نابغه هنگام زدن پل
شهید سرلشکر خلبان حسین خلعتبری یکی از فرماندهان ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که با استفاده از نبوغ نظامی، ابتکار عمل و تخصص خود، در بسیاری از عملیاتهای دوران دفاع مقدس، همراه با سایر همرزمانش حماسههای ماندگاری را آفرید و نامش برای همیشه در تاریخ کشورمان ماندگار شد. وی در عملیاتهای مهمی از جمله «حمله به اچ ۳»، شرکت داشت و بیش از ۷۰ پرواز برونمرزی را در طول دوران دفاع مقدس به انجام رساند و سرانجام در اول فروردین سال ۶۴ به شهادت رسید.
در یکی از عملیاتها، حسین خلعتبری و عدهای دیگر از خلبانان پایگاه ششم شکاری از طرف فرمانده پایگاه برای زدن پل العماره عراق مامور شده بودند. پل، درست وسط شهر بود و خودروهایی که مشخص بود شخصی است، روی پل در حال حرکت بودند. شهید خلعتبری وقتی به بالای پل میرسد، حملات ضدهوایی دشمن به اوج خود رسیده بود. با وجود همه خطراتی که حسین را تهدید میکرد، دیدند او از بالای پل دور زد و مسافتی را طی کرد و سپس هدفش را مورد اصابت قرار داد. این رفتار حسین میان آنهمه گلولهای که به سمتش روانه میشد، تعجب و تحسین همگان را برانگیخت. وقتی از او سئوال کردند، چرا چنین کردی، گفت: «فرزندی یکساله دارم، یک لحظه احساس کردم که ممکن است، توی ماشین بچهای مثل «آرش» من باشد و چگونه قبول کنم که پدری بچه سوختهاش را در آغوش بگیرد؟»
موقع شلیک، زن و بچه خودم را دید!
عباس صفایی افسری خوش بر و رو بود و اندام ورزیدهای داشت. وقتی لباس پرواز به تن میکرد و عینک خلبانی به چشم میزد، امکان نداشت کسی بیتفاوت از کنارش عبور کند و نگاهی به قد و بالایش نیندازد. او خلبان هلیکوپتر کبرا در گردان تک واحد تهاجمی هوایی هوانیروز بود.
مأموریت ما یکماهه بود و به دلیل حضور گروهکهای ضد انقلاب و درگیریهای مسلحانه در مناطق و شهر کردستان در پایگاه شهر سقز مستقر شده بودیم. عباس اولین کسی بود که از خواب برمیخاست . لباس پرواز را تن میکرد، صبحانهاش را میخورد با هم به طرف خط پرواز میرفتیم.
همیشه شیوههای جوانمردانه عباس در عملیات و همچنین احتیاطهایش برای حفظ جان و مال مردم بیگناه، برایم جالب بود. یک بار شاهد حرکت جوانمردانه او در یک عملیات تهاجمی به مقر ضد انقلاب در حومه شهر سقز شدم.
ماجرا از این قرار بود که در غروب یکی از روزهای اوایل تابستان ۱۳۵۹، دور هم جمع شدیم. ماموری از ستاد مرکزی عملیات آمد و از طرحی گفت که تمام جوانب در آن لحاظ شده بود و موفقیتش ضربه بزرگی به عوامل سرسپرده میزد. مامور میگفت که طبق بررسیهای دقیق، منطقه موردنظر از چند خانه خشتی و گلی متروکه تشکیل شده که گروههای جداییطلب، آنجا را مقر عملیاتی خودش کردهاند و از این مکان با کمک تجهیزات نظامی، راهها و جادهها را ناامن میکنند. تمام برنامهها برای درگیری و حمله به کامیونهای نظامی و ستونها از این مکان شکل میگیرد.
حرف مامور با این جمله پایان گرفت که اگر فردا حملهای صورت بگیرد و مقر و تجهیزات آنها نابود شود، جان بسیاری از سربازان و نظامیان حفظ خواهد شد. عباس نقشه را برداشت و سئوالها شروع شد: «چند وقت است که این منطقه متروکه شده؟ آنها از چه سلاحی برخوردارند؟ وابسته به کدام گروهند؟و...»
مامور به یکایک سئوالها پاسخ داد و جلسه تمام شد.
با طلوع آفتاب، همه برخاستیم. طبق معمول عباس زودتر از همه آماده شده بود.
ساعتی بعد، صبحانه خورده در خط پرواز جمع شدیم. بازرسی اولیه از هلیکوپترها انجام گرفت. دو فروند هلیکوپتر تهاجمی کبرا و یک فروند هلیکوپتر نفربر ۲۱۴ آماده اجرای ماموری شدند. من به همراه کروچیف ۲۱۴ و مامور که منطقه را خوب میشناخت، در هلیکوپتر رسکیو(هلی کوپتر نجات) نشستیم. عباس که فرمانده عملیات بود، با هلیکوپتر کبرا از زمین کنده شد. هلیکوپتر کبرا دوم و نفربر ۲۱۴ که ما بودیم، به دنبال او بلند شدیم. دقایقی بعد، از توی گوشی صدای عباس را شنیدیم که به خلبان رسکیو گفت: «ما پشت سر شما در ارتفاع پایین به مسیر ادامه میدهیم. به مامور بگو به محض اینکه هدف را دید، اعلام کند.»
اشاره انگشت مامور به نقطهای در فاصله دور ما را متوجه مقابل کرد. بعد صدایش در گوشهایمان پیچید که به عباس گفت:
« اونجاست. اون خونههای گلی رو میبینی؟ خیلی فاصله داریم.»
عباس از ما خواست سرعت را صفر کنیم. بعد آماده حمله شد. حمله اول را خودش به عهده گرفت. سطح ارتفاع را پایین آورد و نزدیک به زمین خزید. همهچیز آماده برای حمله بود. لانچرها پر از راکت بود. عباس سرعت گرفت، به نزدیک خانههای متروکه که رسید، ارتفاع گرفت و سر هلیکوپتر را به سمت هدف قرار داد. در این موقعیت ما انتظار شلیک داشتیم، اما عباس بدون اینکه راکتی شلیک کند، از روی خانههای متروکه گذشت. صدای مامور را شنیدیم که فریاد زد: «چهکار میکنی؟ چرا نزدی؟»و بعد صدای عباس را شنیدیم که با خشم گفت: « برگردید!... برگردید!»
مامور فریاد زد: «برگردیم؟ میدونی چهکار داری میکنی؟»
صدای عباس بلندتر از قبل به گوش رسید: «همین که گفتم همگی برگردید.»
ما، مات و مبهوت مانده بودیم. چه اتفاقی افتاده بود، عباس دور بلندی زد و برگشت و ما به دنبالش. به پادگان رسیدیم و فرود آمدیم، در کشویی هلیکوپتر از بیرون باز شد و چهره برافروخته عباس مقابلمان آشکار شد.
عباس، چنگی انداخت و یقه مامور را گرفت و پایین کشید. سپس او را روی زمین انداخت و با کشیده به جانش افتاد و در حالی که از خشم میلرزید، فریاد زد: «مردک، ما رو به جنگ زن و بچه مردم فرستادی؟».
هق هق عباس
عباس که به نظر میرسید بر خودش مسلط نیست، زد زیر گریه و در میان هقهق ناتمام، مدام تکرار میکرد: ـ خدایا شکر... خدایا شکر!
ما ساکت بودیم. بقیه بچهها هم آمدند. کمی که آرام گرفت، خودش به حرف آمد: «خوب شد به حرفهای اون مردک گوش ندادم. یک لحظه به خودم گفتم من که میتونم هدف رو بزنم، پس بگذار نگاهی از بالا به حیاط خونهها بیندازم. این بود که شلیک نکردم و از روی خونهها رد شدم و داخل حیاط رو نگاه کردم.
در حیاط یکی از خونهها بچهای رو دیدم که وسط حیاط ایستاده بود و بالا رو نگاه میکرد. در همین موقع زنی از داخل اتاقی بیرون پرید و بچه را در آغوش کشید و به سمت اتاق روبرویی خیز برداشت، یک لحظه زن خودم رو دیدم که دخترم رو بغل کرد و هراسان به درون اتاق دوید.»
اسم زن و دخترش را که آورد ، دوباره منقلب شد. با کف دست صورتش را پوشاند و به گریه ادامه داد. مامور که کمی دورتر از ما خاک آلود ایستاده بود، جلو آمد و با التماس گفت: «به جان بچههام، اونجا فقط نیروهای جدایی طلب بودند. به خدا اگر زن و بچه بودند، طرح حمله را نمیریختیم. باور کنید، خدا بچههام رو بگیره اگه دروغ بگم.اونجا اصلا جای زندگی نیست.»
از این ماجرا چند روز گذشت و عملیات به شکل دیگری انجام گرفت. مأموریت ما هم تمام شد و به اصفهان بازگشتیم. دو ماه بعد یعنی در شهریور ۱۳۵۹، عباس دوباره به منطقه اعزام شد و در این مأموریت بود که به شهادت رسید. من کنارش نبودم، اما کسی که در آخرین لحظات از داخل جیپ مخابرات با او به صورت رادیویی در تماس بود، ماجرای شهادتش را برایم شرح داد: « آن روز پشتیبانی از ستون نظامی که از شرق مهاباد به میاندوآب در غرب کشور در حرکت بود و به سمت مرز میرفت، به هوانیروز محول شده بود. دو هلیکوپتر تهاجمی کبرا، ستون را اسکورت می کردند.طبق معمول عباس و همرزمش آماده پرواز شدند. عباس خلبان یک بود و مسعود نژادحسینی کمک. ستون نظامی آرام آرام پیش میرفت و پیچ و خم جاده را پشتسر میگذاشت.
موقع حرکت ستون، همیشه امکان حمله به ته ستون وجود داشت و عباس پیوسته دلنگران سربازان ته ستون بود. آن روز ستون جلو میرفت و عباس مثل عقابی روی ستون بال گسترده و مراقب سر و ته ستون بود و هر جنبندهای را زیرنظر داشت.»
فردی که با عباس مکالمه میکرد، حرفهایش را ادامه داد: «وقتی به عباس گفتم «سربازها خیلی خوشحالند که مراقبشون هستی، گفت: «نگران نباشن، حواسم به اونهاست. امکان نداره بزارم خونی از دماغشون بیاد.»
آن طوری که مسئول مخابرات تعریف کرد و ما شنیدیم، ستون به راهش ادامه میدهد. سربازان ته ستون که سرهایشان را بالا گرفته بودند و شاد بودند، ناگهان متوجه شیرجه هلیکوپتر عباس میشوند. صدای شلیک رگباری از گلوله در صخرهها میپیچد و آنها میبینند که هلیکوپتر عباس به سمت شلیک صدا جهت گرفته و شیرجهاش را آغاز کرده است. هلیکوپتر عباس ارتفاع کم میکند و از روی سر سربازان میگذرد، در حالی که سایه هلیکوپتر هر لحظه به آن نزدیکتر میشود. سربازان عباس را در کابین میبینند که روی فرامین خم شده و مسعود هم که خودش را عقب کشیده است.
در میان بهت و حیرت سربازان، سایه هلیکوپتر به هلیکوپتر میرسد و سپس با برخورد با صخرهها متلاشی میشود و هر دو نفر به شهادت میرسند.
در لابهلای صخرهها، افراد وابسته به گروهکها با تیربار ۶۰ به انتظار نشسته بودند و کسی را هدف قرار دادند که مرامش حفظ آب و خاک این سرزمین بود. آنها مردی را شهید کردند که با دیدن زن و بچه، عملیات موفقی را متوقف کرد تا آسیبی به هیچ غیر نظامینرسد.
نجات پادگان
حادثه بعدازظهر یک روز آرام تابستانی سال ۱۳۵۸ در پادگان سقز اتفاق افتاد. یگان پروازی ما مستقر در پادگان، ۲۰ روزی میشد درگیر عملیات برای آزادسازی مناطق محاصره شده در کردستان بود. روزی که حادثه اتفاق افتاد، ما پرواز نداشتیم، بنابراین فرصت را غنیمت شمردیم تا به کارهای شخصی روزانه بیشتر برسیم. بههمین دلیل آستینها را بالا زده بودم و لباسهایم را در لگن لباسشویی میشستم. مجتمعی که ما در آن ساکن بودیم، ساختمان مجردی نظامیان سقز بود. دو ردیف ساختمان که شامل چند واحد مجردی بود و هر دو ردیف به موازات همدیگر بودند.
همینطور که مشغول شستن لباس بودم، صدای همرزمم را شنیدم که در راهرو فریاد میزد، «زود از اتاقهایتان بیرون بیاید و ساختمان را ترک کنید، الان همه جا آتش میگیره» بادستهای کفآلود از پنجره اتاق نگاهی به بیرون و راه باریک مابین دو مجتمع انداختم. باورکردنی نبود. ماشین سوخت ذخیره هلیکوپتر که دهها هزار لیتر ظرفیت مخزنش بود و از قبل بین دو مجتمع پارک بود و بهدلیل بسته بودن مسیر مقابل با تل بزرگی از خاک، قادر به حرکت نبود. پشتش ماشین سوخت دیگری با همان ظرفیت قرار داشت که از زیرش آتش شعله میکشید.
بین کابین راننده و مخزن سوخت، شیلنگ ضخیمی دیده میشد که نازل از سرش جدا شده بود و مثل ماری دور خودش میپیچید، بالا و پایین و چپ و راست میشد و بر اثر فشار پمپ که روشن مانده بود، سوخت هلیکوپتر را به اطراف میپاشید. در پشت آن ماشین آتشنشانی بود که سعی داشت با موشک آبپاش محل آتش را مورد حمله قرار دهد، وضعیت اضطراری شده بود و تنها فرصت برای ما، خروج از مجتمع و دور شدن از محل حادثه بود.
درنگ جایز نبود. هر لحظه به لهیب آتش افزوده میشد و ما باید برای حفظ جانمان، خود را به دورترین مکان میرساندیم. انفجار دهها هزار لیتر سوخت هلیکوپتر با آن اشتعال بالا، به آتشکشیدن کلی مجتمع، خوابگاه سربازان و ساختمانهای اطراف منجر میشد. این حادثه بزرگی بود که هنگام دویدن و دورشدن انتظارش را میکشیدیم. سرانجام خودمان را به پشت خاکریزهای رمپپرواز رساندیم و از پشت خاکریز به تماشای صحنه ایستادیم. در همین موقع خودرو جیپ نظامی کنار ما توقف کرد. درجهداری از آن پیاده شد و مثل ما، از آن فاصله، خیره به آتش و شیلنگی شد که دور خودش میتابید و با ریختن سوخت بیشتر، آتش بیشتری را به وجود میآورد. لحظهای مکث کرد و بعد به طرف محل حادثه و آتش دوید. هنوز به چند متری آتش نرسیده بود که شیلنگ بدون نازل، تابی در هوا خورد، سرش به طرف او آمد و سر تاپایش را خیس
سوخت کرد.
با این حال او به دویدنش ادامه داد و همین که به کنار ماشین رسید، شعلهها او را در بر گرفتند. حالا فقط یک خیز دیگر باقی مانده بود. هیچکس نمیدانست او میخواهد چه کار کند. اما او کار خودش را کرد، با بدنی غرق در آتش، دستش را به دکمه پمپ رساند و با یک فشار آن را از کار انداخت. شیلنگ مثل مار از نفسافتاد.مسئول پرتاب آب ماشین آتشنشانی که مجذوب این فداکاری شده بود، با دقت بیشتر سر موشک آبپاش را به طرف او گرفت و ته مانده آب باقی مانده را روی او و آتش، خالی کرد. آتش خاموش شد. نظامیانی که نظارهگر بودند، او را که دود از لباس سوختهاش برمیخاست، روی زمین انداختند و در حالی که او را میغلتاندند، آ ب و خاک رویش پاشیدند.
یکی از بچههای گروه پروازی، فوراً هلیکوپتری را استارت زد و ما بدون تلفکردن وقت او را درون هلیکوپتر بردیم. هلیکوپتر از جا کنده شد و به طرف مراغه پرواز کرد، اما دیگر دیر شده بود.
شما چه نظری دارید؟